یک روز بهاری با هوای لطیف وآسمان آبی در
مزرعه ای فرودآمدم که نسیمی وزیدن گرفت و
لاله هارقصیدن هدهدبرطبل درخت كوبيد و بلبل
نغمه سرا قاصدك به پرواز در آمد ومن به خروش
آمدم.
بلبل به شاخسار وچكاوك به شاخه اي
اين نغمه ميسرايدوآن يك ترانه اي
برطرف سبزه زار چمن لاله را نگر
هدهد درخت كوبدو او كرد ناله اي
صدها هزار قاصدكش سر بر آورد
خاليست جاي باده و رقص وپياله اي
مطرب كجاست تا بنوازد نقاره را
با ضرب و دف پيا ده كند هر سواره اي
ناگه نسيم گفت نبايد تو را حزن
مطرب نياز نيست تو بنشين كناره اي
من مي نوازم و رقص گياه نيز
بر پيچ و تاب و شاخه و برگ وكلاله اي
اين نشات بهاري يزدان توراسزد
كه اين مجلس شراب تورا شدحواله اي
شكرم هزار از اين لطف كردگار
بر وجد آمدم به سرودم ترانه اي
اقتباس از كتاب نغمه هاي ناخوانده: نويسنده علي اكبرحسيني.
